حكيم زجاجى

595

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

نگونش در آن چاه بگذاشتند * به خشت و به خاكش بينباشتند پس از وى عجيف سرافراز را * ببردند و ده مرد دمساز را نشاندند در زير ديوار گل * به‌بر در ، تپان گشته از بيم دل فكندند ديوار بر نامدار * به زير اندرون ماند و شد خاكسار 155 در آن زير ديوار دل پر ز درد * به زارى بمرد آن سرافراز مرد غلامى كه از خيل اشناس بود * بدانديش و بدفعل و نسناس بود ورا كرد در خانه‌اى تنگ پست * درش را بدان بدگمان تنگ بست نبد باد را اندرآن خانه راه * به روز و به شب تنگ و تيره چو چاه به يك هفته بودش به رنج و به درد * ببردى دو نان پيش آن شيرمرد 160 به روزن ز بام اندر انداختى * از آن نان دلاور خورش ساختى يكى روز ترك اندر آنجا نهفت * چو فرزانه را ديد ناليده گفت كه اى پور يك خنجر آور برم * مگر صحن ديوار از آن بسپرم به سوراخ از اين خانه بيرون روم * از آن به كه در خاك و در خون روم پسر دشنه‌اى در زمان تيز كرد * چو آمد به دست پدر خيز كرد 165 ز غصه بر آن دشنه . . . * برست از چنان روزگار درشت دگر احمد بو الخليل جوان * كه بد رفته نزديك مهتر نهان « 1 » ورا داده زنهار فرخنده شاه * ورا نيز افكند ناگه به چاه در آن چاه ژرف آب گنديده بود * در او غرق شد مرد رزم‌آزمود وز آن هر يكى را به نوعى بكشت * مكن بر رخ شاه فرخنده پشت 170 به دل مهربان باش با شاه خويش * مكن تيره اى بدگمان ماه خويش از آن زيردستان گروها گروه * بكشتند و افكند بر ، همچو كوه به دردم از اين هفت سياره من * كز ايشان چنين گشتم آواره من چه گويم از اين آسمان كبود * كه اكنون چه چيز است و اول چه بود شفق خون خلق است كز تيغ مهر * همىريزد اندر كنار سپهر 175 بدين پايه خون ريختن خوگر است * بدين فتنه انگيختن خوگر است

--> ( 1 ) توان